| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
عشق و وسواس: یک مشاوره اینترنتی
با توجه به اینکه جامعه ایران جوان می باشد طبیعتا" مشکلات جوانان بیشترین حجم از نابسامانیها و تنشها را در این کشور ایجاد نموده است. ازدواج در نوک هرم درگیریهای فکری جوانان می باشد. با توجه به آمار فزاینده طلاق و مشکلات زناشویی و خانوادگی در ایران نگاه علمی و تخصصی به این موضوع تنها راه کنترل آسیب ها و عوارض ناشی از این پدیده می باشد.در این مطلب تلاش نموده ام جلسات یک مشاوره اینترنتی را با کسی که تا بحال ندیده ام و فقط از طریق نوشته با من ارتباط برقرار ساخته را بصورت کامل همراه با پاسخهای خود بعنوان یک مشاور و رواندرمانگر ذکر نمایم. جریان مشاوره که تبدیل به یک پروسه رواندرمانی می گردد همراه با جریان رو به کمال تشخیصی در این جلسات اینترنتی بخوبی قابل درک و فهم می باشد. تلاش نموده ایم که در طی این جلسات مجازی اصول رواندرمانی روانکاوانه را دقیقا" رعایت نماییم هر چند محدودیت در ارتباط ناخواسته تاثیر خود را نیز گذاشته است. بعنوان یک شیوه نو فن آوری اینترنت را در جهت درمان به خدمت گرفته ایم. این گزارش برای دانشجویان رشته روانشناسی و سایر علاقمندان می تواند مفید فایده واقع شود. دقت در کلمات مراجع و درمانگر شرط اصلی حساسیت بالینی می باشد که بدون آن جریان درمان بی معنا می باشد. چنانچه سئوالی داشتید کامنت بگذارید. جلسه اول: مراجع : خانمی در اواسط دهه بییست زندگی. مشکل خود را اینگونه شرح می دهد: با عرض سلام و خسته نباشید مصدع اوقات شریفتان گشتم تا مشکل یکی از آشنایانم را که پسری است 34 ساله با مدرک فوق لیسانس با شما در میان بگذارم و از راهنماییهای ارزنده تان بهره مند گردم .
او فرزند دوم یک خانواده 7 نفره است و پدرش حدود دو یا سه سال پیش بر اثر سرطان ریه درگذشته است، تنها خواهرش چند سال پیش با دوست و همکلاسی دوره دانشگاهی برادرش (فرد مورد نظر ما) ازدواج کرده و متاسفانه ازدواج چندان موفقی هم نداشته، در واقع من در همین حد اطلاع دارم که مشکل آنها برسر مداخله های بیش از حد خانواده داماد بوده و تا چند سال پیش نزدیک بوده کارشان به جدایی بکشد و همین امر سبب تشدید بیماری پدرش و پیشرفت خیلی سریع سرطان در او شده و در طول چند ماه او را از پای در آورده است . اتفاق دیگری تاثیر بسزایی در مشکل کنونی فرد مورد نظرم داشته این است که او در زمان تحصیل در مقطع فوق لیسانس به یکی از دختران هم دانشگاهیش دل می بندد و به اصطلاح عاشقش می شود، ولی خانواده اش معتقد بودند چون هنوز درسش تمام نشده و سربازی هم نرفته، موقع ازدواجت نیست، او هم سکوت می کند و حتی هیچ حرفی به دختر مورد علاقه اش هم نمی زند، در هر حال او از حدود یکی دو سال پیش از ازدواج گریزان شده و نظرش نسبت به ازدواج کاملاً منفی است، طوریکه به گفته خودش هیچ احساسی نسبت به جنس زن ندارد ، حتی از دیدن و در ارتباط بودن با دختران خوشکل و خوش تیپ و آرایش کرده هم لذتی نمی برد و احساسی نسبت به آنها ندارد، ولی اظهار می دارد که مشکل جسمی هم با ازدواج ندارد، او حس می کند چون مادر و دوستانش در کنارش هستند به همسر احتیاج ندارد، او معتقد است ازدواج کردن محدودش می کند و مانع پیشرفت او در امر ادامه تحصیل در مقطع دکتری می شود، البته معتقد است آدم بالاخره باید ازدواج کند، ولی خودش هم نمی داند آیا این مشکل او در آینده برطرف خواهد شد یا خیر؟ و اینطور وانمود می کند که مشکلی ندارد و شرایط موجود را می پسندد و برای همین حاضر نیست به روانشناس مراجعه کند و حالا من مزاحمتون شدم تا بهم بگین مشکل ایشون قابل حل هست یا نه؟ و یا اصلاً می شه به حل این مسئله امیدوار بود یا خیر؟ و اگه راه درمانی هم به نظرتون می رسه، خیلی خیلی ممنون می شم تا ما رو راهنمایی کنید .
پاسخ دکتر ابراهیمی : علت اصلی مشکل را باید در روابط این فرد با اطرافیان و بخصوص مادر جستجو نمود. تشخیص های ما با توجه به مطالب فوق به شرح زیر می باشد: ۱- روابط مادرـ پسر در هاله ای از وسواس و توجه بیش از حد قرار دارد. حضور بیش از اندازه مادر در فضای روانی این فرد موجب عدم رشد عاطفی کافی وی شده است. ۲ـ اولین تجربه عشقی وی با حساسیت زیاد مادر و دیگران روبرو شده و با مخالفت آنان کنسل می شود. چنین اتفاقی تشخیص وسواس را در مادر تایید می کند. ۳ـ نظر فرد در خصوص ازدواج دو گانه و همراه با تردید است. در اصل غلبه شرایط وسواس گونه دوران رشد با تسلط همه جانبه مادر در چنین موقعیتی عیان می گردد. بعبارت دیگر فرد خصوصیات مادر را عینا در تصمیم گیری خود تکرار می کند. در نتیجه قادر به تصمیم گیری در خصوص ازدواج نمی باشد. ۴ـ فرد فوق از ازدواج گریزان نشده است اما به دلیل ناتوانی در تصمیم گیری ترجیح می دهد که صورت مسئله را پاک نماید و به ظاهر از این مسئله عقب نشینی کند. ۵ـ در انتخاب بین مادر و دختری که باید با او ازدواج کند مادر را انتخاب کرده است. به زبان دیگر مادر در این نبرد پیروز شده است . وابستگی افراطی بین مادر و پسر اجازه انتخاب را از وی سلب نموده است. ۶ـ( چون مادر در کنارش است نیاز به ازدواج ندارد) این عبارت مهر تاییدی بر تشخیص های فوق می باشد.
درمان: او را آزاد بگذارید و سعی نکنید که برایش تصمیم گیری نمایید. مادر باید به این نکته توجه نماید که پسرش ۳۴ سال سن دارد و ۳۴ ماهه نمی باشد. باید رفتار مادر و فرزند با توجه به واقعیات و بدور از جریانات ناخودآگاهی تغییر یابد. مادر با از دست دادن شوهر وابستگی بیشتر یه فرزند پیدا نموده است و چنین مسئله ای می تواند در مورد بقیه فرزندان هم تکرار شود. تشخیص های فوق را بدقت مطالعه و راه های حل را از درون آن بدست آورید.ویزیت یک دکتر روانکاو ضروری است. جلسه دوم : ضمن عرض سلام و خسته نباشید، مجدداً مزاحمتون شدم تا مطالبی که تو ایمیل قبلیم براتون توضیح دادم رو تکمیل کنم، چون مطمئناً اینطوری بهتر می تونید راهنماییم کنید .
تو ایمیل قبلیم در مورد مشکل فردی براتون توضیح دادم که از ازدواج گریزان شده و دیدش نسبت به این مقوله کاملاً منفیه و شما هم لطف کردید و جواب ایمیلم رو دادید که از این بابت ازتون خیلی ممنونم، ولی حالا می خوام یه خرده بیشتر درباره خودم بگم . حدود یکسال پیش احساس کردم بهش علاقه مند شدم و بهش گفتم که می خوام باهاش صحبت کنم، او هم از این پیشنهادم استقبال کرد و با اینکه من نتونستم تو اون جلسه حرفی به زبون بیارم، او حرف دلم رو خوند و از خودش و اینکه تحصیلات براش خیلی مهمه و پول و وضعیت مادی براش اهمیت چندانی ندارن، برام حرف زد و دست آخرم بهم گفت که باید بیشتر فکر کنم و منم در جوابش گفتم که من فکرام رو کردم و این تویی که باید فکر کنی و تصمیم بگیری، خلاصه بعد از اون جلسه مدتی گذشت و او دیگه حرفی به زبون نیورد، تا اینکه من ازش خواستم مجدداً یه صحبتی با هم داشته باشیم و او هم قبول کرد، تو جلسه دوم او به این قضیه اشاره کرد که فعلاً تا یکی دو سال آینده شرایط و قصد ازدواج نداره، چون می خواد ادامه تحصیل بده و ... من هم در جواب بهش گفتم که باید هر چه زودتر تکلیف من رو روشن کنه و او هم در مقابل یه فرصت یه هفته ای برای تصمیم گیری ازم گرفت و بعد از گذشت یه هفته اومد و بهم گفت که نتونسته با خودش کنار بیاد و خودش رو راضی به ازدواج کنه، حتی بهم گفت که برای حل مشکلش پیش یه مشاورم رفته، ولی او بهش گفته که نمی تونه براش کاری انجام بده، منم که به شدت از دستش ناراحت بودم بهش گفتم چرا این قضیه رو چند ماه پیش بهم نگفتی و کلی بهش توپیدم و او هم در جواب بهم گفت برای خودش هم سخته که بخواد همه چیز رو تموم شده بدونه و تو این مدتم هی با خودش کلنجار می رفته تا شاید دیدش رو نسبت به ازدواج عوض کنه ولی متاسفانه نتونسته، بخصوص اینکه ما هر دومون آدمای حساسی و در عین حال مغروری هستیم و تو محیط کار سر مسائل مختلف با هم بحث می کردیم و بینمون دلخوری پیش می اومد، البته در عین حال هوای همدیگه رو هم داشتیم . خلاصه من این بار بهش پیشنهاد کردم که یا پیش یه روانشناس متبحر بره یا پیش یکی که سرکتاب براش باز کنه، البته من خودم به شخصه به این چیزا اعتقادی ندارم، ولی از اونجائیکه او خودش می گفت مادرم میگه شاید بختت رو بسته باشن ، من این پیشنهاد رو بهش دادم و او هم پیشنهادم رو قبول کرد . اما بعد از اون روز جریاناتی پیش اومد که باعث شد وضعیت از قبل هم بدتر بشه، یکی از این جریانات این بود که یه روز یکی از همکارا که بعدها متوجه شدم رابطه خوبی با این فرد نداره، حرفای ناجوری درباره این آدم بهم زد مثلاً بهم گفت که این آدم مشکل روانی داره و تا بحال دخترای زیادی رو سر کار گذاشته و همه جا پرونده داره، کارش از چند تا دوست دخترم گذشته و ... خلاصه بدبینیهای منم از اون به بعد شروع شد و مدام بهش گیر می دادم که چرا با خانم فلانی گرم گرفتی و چرا با اون یکی شوخی کردی و ... از طرف دیگه حرفمونم همه جا پیچید و سر زبونا افتاد و به گوش خونوادشم رسید، البته اینجوریکه او به من پیشنهاد ازدواج داده و من بهش جواب رد دادم و مادرش سر همین قضیه کلی بهش توپیده بود که چرا سر خود از کسی خواستگاری می کنی تا بهت جواب رد بده و همه اینا رو خودش برام تعریف کرد و منم که دیدم او داره خیلی اذیت می شه بهش پیشنهاد کردم که رابطمون رو به کلی قطع کنیم، هر چند رابطه ما محدود می شد به همون برخوردایی که تو محیط کار با هم داشتیم و صحبتایی که بینمون رد و بدل می شد و او در جواب گفت که باید خوب فکر کنیم و بعد تصمیم بگیریم خلاصه بعد از گذشت چند ماه که دوباره با هم صحبت کردیم او بهم گفت که تصمیمش رو گرفته و اصلاً دلش نمی خواد ازدواج کنه و هیچ احساسی هم نسبت به من و هیچ دختر دیگه ای نداره و من براش فرقی با بقیه خانومای مجموعه ندارم و اصلاً به این نتیجه رسیده که ما به درد همدیگه نمی خوریم، البته این صحبتا مال زمانیه که یکی از دکترا بهش گفته بود مشکوک به سرطان ریه هست (همون بیماری که باعث مرگ پدرش شد)، خلاصه تو اون جلسه حرفامون ناتموم موند و ادامه صحبتا به جلسه بعد موکول شد و در نهایت بار آخری که با هم صحبت می کردیم با اینکه مسئله بیماریش حل شده بود، بهم گفت که دیگه اصلاً نمی خواد ادامه بده، چون نمی دونه بالاخره مشکلش با ازدواج حل می شه یا نه؟! و اینکه من نباید بخاطر او صبر کنم و بقیه موقعیتام رو از دست بدم، اونم در انتظار چیزی که ممکنه هیچ وقت اتفاق نیفته و در عین حال بهم گفت اگه یه روزی خواست ازدواج کنه مطمئناًً من یکی از کسایی هستم که برای ازدواج در نظر می گیره و روش فکر می کنه و من باز بهش پیشنهاد کردم که روابطمون نزدیک تر و صمیمانه تر بشه (البته در حد و حدود جایز)، چون فکر می کردم که شاید روابط نزدیک تر باعث بشه احساس من رو بیشتر باور کنه، چون یه بار تو صحبتاش بهم گفت بدبین بودنش نسبت به ازدواج باعث می شه که رو خیلی از برخوردا حساس باشه و مدام با خودش می گه ایینم از فلانی که اینقدر می گفت دوستم داره، دیدی چی کار کرد؟! یا چه برخوردی داشت و چه حرفی زد؟! خلاصه بعد از گذشت چند ماه او هنوزم جواب قطعی درباره ادامه رابطمون یا قطع اون برای همیشه نداده و آخرین باری که ازش در این مورد پرسیدم بهم گفت که چون هنوز نتونسته مسئله ازدواج رو برای خودش حل کنه، ادامه رابطمون هم بی فایدست و این مثال رو زد که اگه کسی قصد ادامه تحصیل نداشته باشه، هیچ وقت به انتخاب شهر مناسب برای ادامه تحصیلش فکر نمی کنه، بعبارتی بعد از گذشت حدود یکسال او هنوز نمی دونه اگه یه روزی خواست ازدواج کنه من براش مناسب هستم یا نه؟!! خلاصه حالا من موندم و یه دنیا احساس و من موندم و یه دنیا تردید و من موندم و یه دنیا چه کنم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! برای همینم مزاحمتون شدم تا شما بهم بگید مشکل این فرد بالاخره حل شدنیه یا نه؟ یه خواهش دیگم دارم، شما در جواب من فرموده بودید که مشاوره روانکاوی برای این فرد لازمه، حالا می خوام ازتون خواهش کنم پزشکای متبحری که تو این زمینه در شهر یزد، اصفهان، شیراز یا در نهایت تهران فعالیت دارن رو به ما معرفی کنید، در ضمن خیلی خیلی ممنون می شم اگه نظرتون رو راجع به استفاده از هیپنوتیزم در درمان این مشکل بدونم و بازم ازتون خواهش کنم اگه هیپنوتراپ خوبی تو شهر یزد، اصفهان، شیراز یا در نهایت تهران سراغ دارین که مطمئناً همین طور هم هست به ما معرفیش کنید . خیلی خیلی ازتون ممنون می شم اگه جوابم رو به آدرس ایمیلم بفرستید . پاسخ دکتر ابراهیمی :
تشخیص قبلی تاییدمی شود. این فرد دچار وسواس شدید فکری است . یکی از خصوصیات این افراد عدم قدرت تصمیم گیری می باشد. رفتار آنان همراه با شک و تردید راجع به مسائلی است که به زعم آنان از اهمیت زیادی برایشان برخوردار است. ناتوانی این فرد برای تصمیم گیری و شک و تردید وسواسگونه وی می تواند از چند عامل به شرح زیر منشعب شود :
1- وسواس ریشه در رویدادها و تجربیات دوران کودکی دارد. روابط والدین با یکدیگر و بخصوص روابط همراه با تعارض آنها باعث ایجاد علائم وسواس در فرزندان می گردد. در صورتیکه جریان انتخاب والد همجنس برای همانند سازی از طرف کودک به دلیل تسلط بیش از حد والد غیر همجنس صورت نگیرد نتیجه در قالب وسواس ناتوانی در همانندی و نهایتا" به شکل وسواس فکری در بعد از بلوغ می انجامد.با توجه به تسلط مادر در رابطه با فرد فوق چنین فرضیه ای در مورد وی تایید می گردد.
2- عوامل اضطراب زای مستمر و دائمی در جریان رشد کودکی و نوجوانی می تواند به وسواس فکری بیانجامد. هر گاه در جریان رشد عامل یا عوامل متعددی بعنوان کانونهای اضطراب و تنش فعال باشند نتیجه آن ایجاد بخشهای فعال اضطراب زا در شخصیت فرد می گردد که وسواس فکری یکی از عوارض آن می باشد.
۳- نقش تعارضات جنسی در فعال سازی کانونهای وسواس زا تا آنجایی اهمیت یافته که بسیاری از صاحبنظران روانکاوی وسواس را در زمره اختلالات جنسی قرار داده اند. شک و تردید فرد راجع به توانایی جنسی و ترس از عدم قدرت ایفای وظایف زناشویی در رابطه با جنس مخالف فرد را از ازدواج و رابطه جنسی با جنس مخالف دور می سازد و نتیجه آن به شکل امتناع از ازدواج مشاهده می شود.
۴- به نظر می رسد به فرد مورد اشاره وابستگی و علاقه شدیدی دارید . جالب است بدانید نشان دادن اشتیاق از طرف شما باعث فعال شدن کانونهای اضطراب زای درونی و متعارض فرد فوق شده و با فعالیت این بخشهای حساس عوامل بازدارنده سازمان روانی وی را فعال نموده اید و نتیجه آن به شکل امتناع فرد بخاطر موج شدیدی از اضطراب بوده است که به دلیل هجوم شما به سوی وی در او ایجاد شده است. هر چه بیشتر خودتان را مایل و مشتاق وی نشان بدهید بیشتر از شما فاصله خواهد گرفت. اگر از او دور شوید او مجددا سعی می کند به شما نزدیک شود . ضرری ندارد امتحان کنید.
۵- با توجه به تشخیصهای کامنت قبلی این فرد بدلیل سلطه مادر و شخصیت رشد نایافته اش و وابستگی افراطی به مادر در حال حاضر نیاز به مادر دارد و همانگونه هم که خودش گفته آمادگی ازدواج نه با شما و نه با هیچ دختر دیگر را ندارد. او به مادری نیاز دارد که تر و خشکش کند و نگاه کودکانه به نیازهای وی داشته باشد. بهتر است بیش از این اصرار نکنید و هر گونه پافشاری از طرف شما به هر صورت در ساختار وسواسی فرد موصوف به گونه دیگری تفسیر می گردد و سردی بیشتری را موجب می شود. عواطف خود را برای فردی خرج کنید که قدر آن را بداند و جوابتان را با همان میزان به شما بر گرداند. البته اصرار شما تلاشی است برای حفظ آنچه که تصور می کنید در طی این مدت از طرف این فرد پایمال شده است. واکنش شما در این رابطه افراطی و خارج از تعادل بوده است. این فرد شما را به دام انداخته و حالا نظاره گر دست و پا زدن شما است. چنین وضعیتی ساختار متزلزل روانی این فرد را موقتا تقویت می کند اما نمی خواهد از حد معینی جلوتر رود. وی شما را در یک حالت برزخ گونه نگه داشته است. پیشنهاد می شود بیش از این خودتان را در مقابل این فرد کوچک نکنید و عطای وصال وی را به لقایش ببخشید.
جلسه سوم :
ضمن عرض سلام و خسته نباشید، مجدداً مزاحمتون شدم تا یک نکته ای که قبلاً فراموش کرده بودم خدمتتون عرض کنم رو یادآوری کنم، اون نکته هم اینه که در حال حاضر مادر این فرد مورد نظر ما خیلی روی ازدواج پسرش پافشاری می کنه، طوریکه به هر دری می زنه تا براش زن بگیره، حتی اصرار داره که پیش دعانویسم بره، در هر حال این رو هم گفتم تا شاید به تشخیصتون کمک کنه .
ازتون خواهش می کنم بازم من رو از راهنماییهای ارزنده تون بهره مند کنید، چیزی که در حال حاضر برای من خیلی مهمه رفع مشکل این فرده، حتی اگه بعد از رفع مشکلش با کسی غیر از من ازدواج کنه . خیلی خیلی ممنونم شادی پاسخ دکتر ابراهیمی : پاسختان را در بالا آورده ام. لطفا مجددا با دقت آن را بخوانید. نکته جالبی که گفته اید رفتار مادر است که اصرار بر ازدواج پسرش دارد. این فرد نیاز به مادری دارد که کارهایش را انجام دهد و برایش زن بگیرد چرا که خود توانائی انجام این کار را ندارد. تشخیص ها قبلی تایید می گردد. وی نمی تواند مرد زندگی شما باشد. تکرار می کنم او به مادر احتیاج دارد و نه همسر.
جلسه چهارم :
جناب آقای دکتر ابراهیمی
سلام و خسته نباشید، عیدتون هم مبارک؛ با عرض شرمندگی مصدع اوقات شریف شما شدم تا باز هم من رو از راهنماییهای ارزنده تون بهره مند کنید . آقای دکتر اگه راستش رو بخوای قبل از اینکه آدرس سایت شما رو پیدا کنم و مشکلم رو باهاتون در میون بذارم، تقریباً از حل اون نا امید شده بودم، ولی حالا وقتی می بینم شما بدون اینکه با فرد مورد نظر من صحبتی کرده باشی، اینقدر خوب مشکلش رو ارزیابی کردید، پس امیدوار شدم که بشه این مشکل رو تا حدودی برطرف کرد، برای همینم مزاحمتون شدم تا یه روانکاو خوب و قابل که صلاحیتش رو تایید می کنید در درجه اول تو استان یزد ، دوم تو اصفهان ، سوم تو شیراز و در نهایت در تهران بهم معرفی کنید . اگه این لطف رو در حق من بکنید، یه دنیا ازتون ممنون می شم . خدانگهدار جلسه پنجم :
جناب آقای دکتر ابراهیمی، سلام و خسته نباشید؛
در ادامه ایمیلای قبلیم بازم مزاحمتون شدم تا این بار ازتون بخوام از یک دریچه دیگه به این مشکل نگاه کنید، چون هدف من از مشاوره با شما حل مشکل فرد مورد نظرمه، وگرنه من اونقدر توانایی دارم و منطقی هستم که بتونم همه چیز رو تموم شده بدونم، برای همینم ازتون خواهش می کنم فرض کنید کسی که داره ازتون راهنمایی می خواد شخص مورد نظره، اصلاً فرض کنید من این وسط وجود ندارم و او خودش مشکلش رو با شما در میون گذاشته، من فکر می کنم اینطوری بهتر می تونیم به نتیجه برسیم، بطور مثال شما در راهنماییهاتون به این مطالب اشاره کردید که او به مادری احتیاج داره که مثل بچه ها تر و خشکش کنه یا او به مادر نیاز داره نه همسر، حالا من ازتون سوال می کنم اگه خود این شخص هم مشکلش رو باهاتون درمیون می گذاشت بازم همینطوری جوابش رو می دادین؟! راستش من می خواستم سایت شما رو بهش معرفی کنم تا شخصاً مشکلش رو با شما مطرح کنه، ولی با این شرایط ترجیح دادم که این کار رو نکنم، چون اگه او این مطالب رو بخونه ، همون یه ذره امیدی هم که به حل مشکلش در آینده داره از بین می ره، همونطور که یکبار به یک مشاور مراجعه کرد و وقتی اون مشاور بهش گفت نمی تونه براش کاری انجام بده، خیلی نا امید شد . در هر حال ازتون می خوام با این هدف به سوالاتم پاسخ بدین که مشکل این فرد رو حل کنیم، چون من حس می کنم شما سعی دارید من رو از تصمیمی که گرفتم منصرف کنید، ولی هدف من از این مشاوره کمک به این فرد بوده و هست، چون درسته که منم تو این مدت یه خرده اذیت شدم، ولی او هم خودش به شخصه دلش نمی خواسته که این مشکل رو داشته باشه، پس فکر می کنم بهتره به جای محکوم کردن یا طرد کردنش، کمکش کنیم تا مشکلش حل بشه . یه نکته دیگه رو هم براتون توضیح بدم و اونم اینه که درسته مادر این فرد می خواد براش زن بگیره، ولی او زیر بار این تصمیم مادرش نرفته و نمی ره و همچنان در مقابلش پافشاری می کنه، حتی یکبار یادمه که می گفت مادرش بدون هماهنگی با او، با یه خونواده قرار خواستگاری گذاشته، ولی او با جدیت هر چه تمام تر در مقابل مادرش وایساده و کلی هم بهش توپیده که چرا بدون اجازه او این کار رو انجام داده، حتی با وجود اصرار مادرش حاضر نشده یک بار هم پیش دعانویس بره و ازش کمک بگیره . در هر حال از اینکه وقتتون رو گرفتم ازتون معذرت می خوام . پاسخ دکتر ابراهیمی : به نظر می رسد که به این شخص بشدت وابسته هستید. اگر این فرد برای مشاوره و درمان به نزد من می آمد مطمئنا در نهایت همین تشخیص را خودبخود و بدون اینکه به او چیزی می گفتم می رسید. جریان رواندرمانی یک جریان آگاهی یابی است. اما با توجه به اینکه شما بعنوان یک طرف قضیه و مشکل قرار دارید این جریان بدون ارتباط با شرایط شما نمی باشد. تشخیص قبلیم را دوباره مرور کنید. قطع این رابطه برای شما به مثابه از دست دادن هزینه ای است که در این رابطه عاطفی تابحال خرج کرده اید. از طرف دیگر دلسوزی و وابستگی عاطفی شما به این فرد می تواند بیانگر این نکته باشد که در موقعیتی قرار دارید که برگشت برایتان امکان ندارد و یا در صورت برگشت و قطع این رابطه درگیرهای جدی با خودتان خواهید داشت و یا اینکه قادر به برقراری رابطه عاطفی با دیگری بعنوان همسر نخواهید بود. وقتی مادری با این خصوصیات را دارد دعا نویس !! می خواهد چکار. جزئیات بیشتری از رابطه خودتان برایم بنویسید. موفق باشید.
جلسه ششم :
جناب آقای دکتر ابراهیمی سلام و خسته نباشید ؛
از اینکه جواب ایمیلام رو به این سرعت دادید، خیلی ازتون ممنونم . آقای دکتر این بار در پاسختون به نکته خیلی جالبی اشاره کردید و اونم این بود که " جریان رواندرمانی یک جریان آگاهی یابی است " راستش خوب که روی این حرفتون فکر کردم دیدم واقعاً هم همینطور ه، چون تا یه نفر مشکلش رو خوب ریشه یابی نکنه، نمی تونه از پس حل اون بربیاد . فرموده بودید جزئیات بیشتری درباره رابطمون براتون بنویسم، راستش فکر می کنم مورد خاصی نمونده باشه که بهش اشاره نکرده باشم، رابطه ما به همون صحبتایی که گاه گداری بینمون رد و بدل می شد محدود بود و بس، راستش دیگه نمی دونم چی باید بگم، شاید اگه موردی ازم سوال کنید بهتر بتونم جوابتون رو بدم . و اما اینکه فرموده بودید من در موقعیتی قرار دارم که برگشت برام امکان نداره، باید بگم برگشت برام سخت هست، ولی مطمئناً امکان پذیره و اینکه من روی حل مشکل این فرد اصرار می کنم، بخاطر اینه که خودم شروع کننده این ماجرا بودم و فکر می کنم تو این مدت بدلیل ناآگاهی از وضعیت خاص او ، فشار روحی زیادی رو بهش تحمیل کردم یا به قول شما کانونهای اضطراب زای درونیش رو فعال کردم، برای همینم نمی خوام اینطوری قضیه رو تموم کنم، چون فکر می کنم این کار ممکنه شرایط روحی او رو بدتر کنه و اون وقت دیگه هیچ وقت نتونه به ازدواج فکر کنه، چون با خودش می گه وقتی من که اونقدر بهش ابراز علاقه می کردم به این راحتی ولش می کنم، چه انتظاری می تونه از دختر دیگه ای که این رابطه احساسی رو باهاش نداره داشته باشه، البته فکر می کنم که یک نکته رو تو ایمیلای قبلیم بهتون نگفتم و اونم اینه که من با برخوردای اشتباهم وضعیت روحی این فرد رو بیشتر دچار بحران کردم، چون او به قول خودش داشت خودش رو برای ازدواج آماده می کرد ولی من با ناخواسته و ناآگاهانه همه چیز رو خراب کردم، او که به قول شما خودشم تو یه دنیا شک و تردید و وسواس گرفتار شده، با وجود همه تهمتایی که بهش زدن، خیلی سعی کرد اعتماد من رو جلب کنه و یادمه یه بار که من مثل اکثر وقتا بهش گیر دادم و گفتم که من اصلاً برات ارزشی دارم؟! در حالیکه اشک تو چشماش جمع شده بود، بهم گفت : من خیلی سعی کردم اعتماد شما رو جلب کنم ولی نشد، راستش او در مقابل حساسیتها و گیر دادنای بیش از حد من خیلی صبور بود و همیشه سعی می کرد مسئله رو کشش نده و زود تمومش کنه، ولی بازم بینمون دلخوری پیش می اومد، چون علاوه بر حساسیتهای بیش از حد من ، او حسابی سرش شلوغ بود و یه خرده هم حواس پرتی داشت و منم هم خیلی رو بدقولی حساس بودم و همین عاملم بارها و بارها باعث شد بینمون دلخوری پیش بیاد . و همین شک و تردیدا و دلخوریا باعث شد که خود من دو بار بهش پیشنهاد بدم که همه چیز رو تموم کنیم و او در مقابل این پیشنهاد من سکوت کرد و گفت که باید فکر کنه و هی قرارمون برای صحبت کردن رو عقب مینداخت، تا اینکه یه روز من بهش گفتم بهتره دیگه برای آخرین بار یه صحبتی با هم داشته باشیم و همه چیز رو تموم کنیم و این بار او هم قبول کرد و البته اصرار من برای این کار این بود که از طریق دوست خانوم دوست این فرد مطلع شده بودم که او به دوستش گفته بود به این نتیجه رسیده که ما به درد هم نمی خوریم، ولی وقتی من این قضیه رو با خودش مطرح کردم، بهم گفت که برای اینکه دوستش مدام ازش نپرسه قضیه شما و خانم فلانی به کجا رسید؟ اون حرف رو به دوستش زده . یه نکته دیگم بگم و اونم اینه که منم به اشتباه مثل اکثر خانوما سعی می کردم او رو اونطور که دلم می خواست عوضش کنم و برای همینم خیلی بهش خرده می گرفتم، مثلاً بهش می گفتم که چرا دنبال حق و حقوقش نیست و اگه چند ماهم پرداخت اضافه کاری یا حقوقش به تعویق بیفته هیچ چی نمی گه؟! یادمه حتی یه بار بهش گفتم وقتی تو اینجوری باهاشون برخورد می کنی اونا پیش خودشون می گن فلانی چقدر ببو و سادس، یا مثلاً بهش می گفتم چرا هر چی فلانی (دوست صمیمی و همکارش که البته رئیس بخشی که او توش کار می کنه هم هست) می گه تو گوش می کنی و حرفش رو تایید می کنی و بعضی وقتام قاطعیت دوستش رو در مقابل او تحسین می کردم و می گفتم یه مدیر باید اینطوری باشه، خلاصه سر این چیزام خیلی بهش گیر می دادم و او همیشه در کمال صبر و حوصله بهم می گفت : عجله نکن همه چیز درست می شه و حالا جالبه بدونید که یه مدتیه برخوردای او خیلی عوض شده، یعنی هر چی که قبلاً در مقابل احقاق حقوقش سکوت می کرد و هیچ چی نمی گفت، حالا شدیداً واکنش نشون می ده و دو بارم سر همین قضایا نزدیک بود برای همیشه استعفا بده و دیگه سر کار نیاد که با صحبتای همون دوست صمیمیش و قولایی که برای حل مشکلاتش بهش دادن موضوع استعفاش منتفی شد، ولی باز هم اکثر اوقات از شرایطی که داره ناراضیه، در حالیکه همون اوایل دیدش نسبت به محیط کاریمون خیلی خوشبینانه و امیدوار کننده بود و من رو هم به آینده روشن محیط کارمون امیدوار می کرد، یکی دیگه از تغییرات فرد مورد نظر، البته از نظر من، اینه که بر خلاف گذشته بعضی وقتا با همون دوست صمیمیش مخالفت می کنه و نظرش رو قاطعانه اعلام می کنه، راستش یه جورایی احساس می کنم اعتماد به نفسش بیشتر از گذشته شده، ولی در عین حال قبلاً راحت تر با مسائل پیرامونش کنار می اومد . خلاصه اینطوری براتون بگم که اگه او حتی یک ذره هم از این قضیه ای که بینمون پیش اومده و من شروع کنندش بودم، لطمه بخوره مسببش منم که مطمئناً هم با توجه به شرایط روحی که داره لطمه می خوره ، برای همینم این بار خواستم هر تصمیمی که می گیرم با آگاهی و دانش کاملتری نسبت به گذشته باشه . پیشاپیش از راهنماییهای ارزنده تون سپاسگذاری می کنم پاسخ دکتر ابراهیمی :
۱- گفته اید که خودتان شروع کننده این جریان بوده اید. با این حساب باید بتوانید تمام کننده آن هم باشید هر چند برای شما سخت است.
۲- فکر می کنید اگر او را رها کنید شرایط روحی او بدتر میشود ! معنای واقعی و تحلیلی جمله شما این است : اگر مرا رها کند شرایط روحی من بدتر می شود.
۳- اگر شما را رها کند شرایط روحی (بقول شما ) خودتان بدتر خواهد شد و حتی ممکن است اصلا به ازدواج فکر نکنید. واقعیت این است که به او بشدت وابسته شده اید. شما به یک منبع قدرت احتیاج داشتید که به او اتکا کنید و لی از شانس شما با کسی طرف شدید که نمی تواند چنین نیازی را در شما بر آورده سازد و خود نیاز به کسی دارد تا به او تکیه کند.
۴- خیلی سعی کرد تا اعتماد شما را جلب کند اما ادامه اش را من می گویم : همینکه اعتماد شما جلب شد بسرعت عقب کشید . چون نمی توانست بیش از این جلو بیاید. ( تشخیصهای قبلی را مجددا مرور کنید ) .
۵- گیر دادن شما بدلیل ناتوانی او در ابراز عشق بصورت مستقیم و واضح بوده است. او هیچگاه نیاز شما را به دوست داشته شدن رفع نکرده است. واکنش شما به سردی او طبیعی بوده است.
۶- اینکه سعی می کرده اید تا او حق و حقوق خودش را بگیرد و سعی در عوض کردن وی داشته اید نقش ناخود آگاهی بوده است که در ارتباط با او بعنوان مادری دلسوز اتخاذ نموده اید. شما خواسته اید که همسر او باشید اما ناخواسته به دام افتاده و راه مادر او را ادامه دادید.
۷- می خواهد از کارش استعفا دهد اما پشیمان می شود و اینکار را نمی کند. این دوگانگی و تردید و عدم قاطعیت را در تمام کارهایش دارد. حتی در رابطه با دوست داشتن یا دوست نداشتن شما. الان اگر از او بپرسید واقعا نمی داند که به شما چه جوابی بدهد. حتی به دیگران گفته که به درد هم نمی خورید.
۸- شیوه ای را که به شما می گویم امتحان کنید : سعی کنید او را به حال خودش رها کنید. به گونه ای که احساس کند همه چیز تمام شده است. در چنین شرایطی کانونهای وسواس زای وی فعال شده و بصورتی وسواسگونه به سراغ شما خواهد آمد. اگر بدنبال درمانش باشید شرایط نامناسبی که تا بحال داشته اید ادامه پیدا خواهد کرد و نهایتا مثل مادری می شوید که فرزندش را به نزد دکتر می برد. عشق یک جریان دو طرفه است که دو نفر بدون هیچ قید و شرطی همدیگر را می پذیرند و یکدیگر را از عواطف گرم خود سیراب می کنند. از زندگی گذشته خودتان برایم بنویسید تا ریشه این نیاز شدید و وابستگیتان را تحلیل نمایم.از کودکی و نوجوانی و خانواده و حوادث زندگیتان. اگر وارد این جریان شوید برایتان بیشتر مفید خواهد بود. |+| نوشته شده توسط دکتر ابراهیمی در دوشنبه 1385/01/28 و ساعت |
|
درباره وبلاگ
![]() سالهاست در دیار ترشیز با لحظه ها زندگی کرده ام و حاصل آن بیش از هفتصد مقاله و پژوهش و برگزاری صدها جلسه سخنرانی و یافته های گوناگون در عرصه فرهنگ و اجتماع و سیاست و فولکلور مردمان پاک باطن و نیک ضمیر این خطه است.
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مرداد 1387تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 پيوندهای روزانه
قاتلان دیار ترشیزماجرای رد صلاحیت چند هشدار انتخاباتی یادی از احمدی ناصری استریپ تیز گفتمان خشونت بچرخ تا بچرخیم توهم توطئه سید واقع بین چند خاطره انتخاباتي مدتی این مثنوی تاخیر شد ازدواج مرگبار از عدالت تا ریاضت روانشناسی فوتبال رفتارشناسی سیاسی-3 یک مصاحبه آموزش جنسی:ازضرورت تا کج فهمی مدیران بیمار چند ماجرا باندهای مافیایی دیار ترشیز هویت جنسی و خانواده کودک آزاری در دیار ترشیز ترشیز در اغما صدای پای نسل باهوش رفتار شناسی سیاسی-2 رفتار شناسی سیاسی-1 عروسان نابالغ داستان دو مرد ترشیز دیار ماموران عشق و وسواس آرشيو پیوندها پيوندها
دکتر ابراهیمی-مشاوره اینترنتیدکتر ابراهیمی -وبلاگ تخصصصی google news on iran خاطرات یک دکتر روان شناس دکتر ابراهیمی در کاشمر تلکس انديشه نخبگان ترشيز شورا يار کاشمر واژه نویس تاک خزائی شاعران معاصر سازمان نظام روانشناسی و مشاوره ایران انجمن روانشناسي امريکا مقالات روانشناسي روانشناسي اجتماعي تاريخچه روانشناسي انجمن روانشناسي شخصيت انجمن روانشناسي انسانگرائي اطلاعات روانشناسي روانشناسي صنعتي و سازماني گروه روانشناسي دانشگاه هاروارد گروه روانشناسي دانشگاه استنفورد انجمن روانکاوي انگليس نیکدل - مرجع دانشجویی انجمن ملي روانکاوي عارفی پور - مرجع دانشجویی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |
}