تبليغاتX
" دکتر ابراهیمی در کاشمر "
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
ترشیز دیار ماموران
۱ - چيزي به غروب نمانده بود. گذارم براي کاري به کوچه پس کوچه هاي مخروبه بافت قديمي شهر افتاده بود. هرچند تفاوتي در قديم و جديد اين شهر ديده نمي شود. همه جا آلودگي است و درهم ريختگي و عدم تقارن . در اينجا همه به اميد ديگري نشسته اند. شايد احمدي نژاد بيايد و مشکلات آنان را حل نمايد. صداي جيغ خفيفي را شنيدم. آنطرفتر در انتهاي يک کوچه باريک مردي با هيکلي درشت دست خانمي را مي کشيد. آن زن مقاومت مي کرد و از رفتن به سمت اتومبيل مرد خودداري مي کرد. چون در مسيرم بودند بناچار از کنارشان مي گذشتم. تصورم بر يک دعواي خانوادگي رفت. با خودم گفتم حتما" ميخواهد زنش را به خانه مادرش ببرد و آن بينوا با دلي پر درد امتناع مي کند. از اين دست ماجراها و بگو مگو ها به اقتضاي شغلم بسيار ديده بودم. اما محتواي فريادهاي زن حکايت ديگري را بازگو مي کرد. زن با خشم مي گفت نامرد رهايم کن . الان شوهرم سر مي رسد. بي آبرو آبرويم را نبر.مرد بي اعتنا به حرف زن با غيظ ميگفت اين دفعه را حتما" بايد بيايي. به بقيه قول داده ام. بايد جبران کارهايي را که برايت انجام داده ام بنمايي. زن فرياد زوزه مانندي کشيد که کلماتي مثل مامور از لابلاي آن درک مي شد. مرد با همان تندي قبل گفت : گفتي مامور ! ميداني که من خودم مامورم......

۲- گردنه کو هسرخ را بطرف ريوش پشت سر بگذاريد با منظره اي شگرف در روبرويتان مواجه مي شويد. دشتي سر سبز با نمايي دلنشين از انحناي ملايم تپه ماهورهايي که در امتداد يکديگر همچون حلقه هاي زنجير متصل به يکديگر تا امتداد افق کشيده شده و در آن دور دستها سياه کوه با آن اقتدار و هيبت عالمگيرش دامنه هايش را به اين رشته زنجير متصل نموده است. آن روز به هواي تفرج و گشتي نيم روزه خانوادگي گذارم به آن مسير افتاد. در سرازيري روستاي با صفاي مکي موتور سواري بي توجه به رعايت حق تقدم از جاده خاکي فرعي به اصلي وارد شد. براي لحظه اي غافلگير شدم. از کنارش گذشتم و چند بوق جانانه حواله اش نمودم. به خير گذشته بود . اگر سمت چپ خالي نبود به حتم خونش به گردنم مي افتاد. در ريوش چند دقیقه ای توقف داشتم . بعد از لحظه اي سر و کله موتور سوار موصوف پديدار شد. با خشم و فرياد بناي پرخاش نهاد که چرا با بوقت مرا ترسانده اي. هر چه سعي کردم با آرامش بگويم که مقصر بوده و برود خدا را شکر کند که جان بدر برده به خرجش نمي رفت. گفتم اگر ادامه بدهي بناچار به جرم مزاحمت شکايت به پاسگاه برم. تا کلمه پاسگاه را شنيد پوزخندي زد. کارتي رنگ و رو رفته از جيب بيرون آورد. با هيجان تکرار کرد : پاسگاه ! پاسگاه ! من خودم مامورم .....

۳- جوانکي بود که به تازگي منصب رياست اداره اي مهم در کاشمر به او داده بودند. سواد چنداني نداشت و به اندازه سوادش از اخلاق و معرفت بهره برده بود. براي امري گذارم به آن اداره افتاده بود.بخوبي به ياد مي آورم آن روز وارد آن اداره که شدم نگهبان پير و معتاد درب ورودي سلانه سلانه از پي ام روان شد. با بي ادبي گفت : اينجا ....نيست که سرت را انداختي مثل ...وارد شدي. اول بايد بپرسي چکار داري تا بگذارم وارد شوي. به نحوه سخن گفتن و کلماتش اعتراض کردم. صدايش را بلند کرد. جوانک که درطبقه بالا بود با شنيدن سر و صدا به سرعت خودش را به پايين رساند . بي توجه به اعتراض منطقي و آرامم و شکايت از نحوه برخورد پير معتاد زير دستش ، صدايش را بالا برد که به مامورم توهين کردي. او جاي پدر من است. البته بعدها فهميدم که وي از نعمت پدر محروم بوده و رابطه اي عاطفي ! با اين پير بنگي داشته است. دفتر و دستکي مهيا ساخت و چند رجاله حقوق بگيرش را وادار به امضا نوشته اي کذب بعنوان شاهد نمود. آخرين حرفش اين بود نشانت مي دهم که با مامور بعد از اين چگونه رفتار کني. يادم آمد که او هم مامور است.

۴- امتحانات ترم به پايان رسيده و موسم اعلام نمرات بود. دانشجويان با اضطراب نگران نتيجه ترمشان بودند. نمرات اوليه اعلام شد تا اعتراضات وصول شود. هميشه با دانشجويان مانند رفيقي بوده ام که بر سرنوشتشان حساس و دل مشغولم. سالها تدريسم در دانشگاه اين تجربه را نيک آمو خته بودم حرمت دانشجو اگر نگهدارم حرمتم را نگه مي دارند. دانشجويان در اين ديار بس محجوب و بقول همکاران استاد پسندند. در کلامشان شرم و ادب با هم موج مي زند. زنگ تلفن به صدا در آمد. صداي خانمي ناشناس بود که خود را دانشجو معرفي مي کرد. گفت که در طول ترم بدليل مشکلات بيشمار ! نتوانسته در کلاس حضور پيدا کند و توفيق شرکت در جلسه امتحان را نداشته است. بي پروا اصرار آغاز کرد که نمره اي برايش در ليست بنويسم . عذر خواستم که قوانين آموزشي چنين اجازه اي به من نمي دهد. به او يادآور شدم که حتي او را به چهره نمي شناسم پس چگونه توقع نمره دارد. لحنش داشت به تحکم مي رفت که مکالمه را قطع نمودم. در حيرت بودم که به چه پشتوانه اي به خود اجازه چنين گستاخي مي دهد. لحظه اي بعد دوباره تلفن به صدا در آمد. صداي زمخت و نخراشيده مردي بود که تا کنون نشنيده بودم. خود را شوهر آن دانشجو معرفي کرد. ابتدا آرام بود. درخواست نمره براي همسرش داشت. جواب قبلي را به او دادم. صدايش را بالا برد و ياوه گويي آغاز کرد: از ديگر درسهايش برايش نمره گرفته ام . رئيس دانشگاهتان جلوي پاي من مي ايستد و تعظيم مي کند. ترم چهار است زنم تا حالا رنگ دانشگاه را نديده و آخرش مي بيني که از تو هم نمره مي گيرم. به او گفتم که با اتکا به چه قدرتي همه چيز را اينگونه راحت زير پا مي گذاري ؟ گفت معلوم است که نمي داني که من مامور ... هستم.

القصه دوستي شفيق زماني جمله اي نصيحت آميز به من گفته بود که به مرور معناي آن بر من روشن گرديد: در کاشمر نيمي از مردم مواظب نيمي ديگر هستند. آب که مي خوري گزارش مي دهند. به چشمانت هم اعتماد نکن. صد تا رويش مي گذارند و حسابي چربش مي کنند . حقوق بگيران و کارمندان خطر بيشتري دارند چون که ممرشان نقطه ضعفشان است. از راههايي مي آيند که آب توي سر آدم خشک مي شود. ياد همکاري افتادم که دانشجويي را بدليل کم کاري از ليست کلاسي حذف نموده بود و دانشجو گزارشي فرستاده بود که مغرضانه تهمتهايي ناروا گريبانگير وجود منزه اش را در بر مي گرفت که با پيگيري خلاف آن اثبات گرديد. البته الان از فنآوري جديد مثل ضبط صوتهاي موبايلي و سنجاقي و گيره اي و شيوه هاي جالب بين المللي هم استفاده مي شود که جايش نيست فاش سازم. قبلا" از بقيه مي خواستم که بمانند و وطنشان را بسازند و خاک قبرستان از چهره اين ديار نفرين شده بزدايند اما الان نظرم ۱۸۰درجه تغيير کرده است چرا که بوي خوش نمی شنوم از این اوضاع.
|+| نوشته شده توسط دکتر ابراهیمی در پنجشنبه 1385/01/31 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


افراد آنلاين: نفر نفر

center"> نفر } function reEnable(){ return true }

}