تبليغاتX
" دکتر ابراهیمی در کاشمر "
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
هویت جنسی و خانواده
اگر سری به وبلاگ مشاوره و درمان اینترنتی دکتر ابراهیمی بزنید موارد جالبی از گزارشهای عالی و مستند از سرگذشت کسانی را مطالعه خواهید کرد که از جنبه هایی با دیگران متفاوت اند. آنها هم انسانهایی هستند که حق حیات دارند و آرزویی جز آرامش و سعادت آن هم در حداقل آن ندارند اما به دلایلی این حق از آنان سلب شده است. در این مقاله داستان زندگی خانمی را از زبان خودش می خوانید که خواسته ای جز رهایی از شر احساسات ناخوشایندی که بر تمام هستی وی سایه افکنده است ندارد.
 
 
 
با سلام و تشکر از شما

جسماً:زن و روحاً متفاوت!!هستم
سن: 29 سال
متولد: تهران
قد:160 وزن:46 کیلوگرم
بیماری جسمی خاصی ندارم
افسرده ، گوشه گیر، کم حرف،زودرنج و حساس هستم و گاهی عصبی و پرخاشگر
تحصیلات: کارشناسی ارشد معماری( با معدل 15.88)
معدل پایان دبستان:20 راهنمایی:17.90 دبیرستان:11.77
اوقات فراغت: ورزش در خانه، کوهپیمایی،اینترنت و علوم کامپیوتر ، سینما
دارای یک برادر24 ساله بیکار، مادر 62 ساله کارشناس مامایی و پرستاری، پدر 72 ساله کارشناس حقوق و معلول از ناحیه یک پا
از لحاظ بافت خانواده واقعاً هیچ فرقی بین دختر و پسر قائل نیستند و حتی آرزو داشتند که اولین فرزندشان( من) دختر باشد.و سابقه مشکل این چنین وجود نداشته.
در زندگی بیشتر کارها بر دوش مادر بوده، رانندگی، خرید، رسیدگی به وضعیت درسی ما،و از لحاظ عاطفی رابطه ضعیفی با پدر داریم و شاید در روز بیشتر از 10 کلمه بین ما رد و بدل نمی شود.

مشکل اصلی من عدم توانایی در پذیرفتن جسمم است، یعنی هیچوقت نتوانسته ام خودم را یک زن بدانم، و طبیعتا رفتارم مخالف با جسمم هست و این مسئله باعث میشود روزبروز از جامعه منزوی تر و نسبت به برخورد افراد حساس تر بشوم....و در نتیجه زندگی برایم مثل قفسی شده که امکان پیشرفت و شاد بودن را به من نمی دهد وآینده موفقی برایم وجود نخواهد داشت.

این مشکل از زمانی که خودم را شناختم وجود داشته یعنی از 4-3 سالگی و هر چه بزرگتر شدم و هرچه بیشتر وارد اجتماع میشوم برایم ملموس تر و آزاردهنده تر میشود.

وقتی همانطور که راحت هستم رفتار می کنم ،یعنی ذاتا رفتارم لطافت و ظرافت خاص دخترانه ندارد ویا علاقه مندیهایم کاملاً متفاوت با چیزهایی است که دیگران از یک دختر انتظار دارند، در برخوردها و حتی حرف زدن و برقراری ارتباط با دیگران مشکل پیدا می کنم...و حتی اگر به من به چشم یک زن احترام بگذارند از وجود خودم و رفتار آنها متنفر میشوم....این مشکل باعث شده انسانی کم حرف،منزوی و گوشه گیر و خیال پرداز باشم که حتی از دیدن عکس یا تصویر خودم در آینه هم هراس دارم و بیزارم.
و این دلایل باعث شده تا روزبه روز از جریان زندگی دورتر شوم و حالا که درسم تمام شده مدت یک سال هست که از رفتن به سرکار طفره می روم با وجود اینکه کار کردن و پیشرفت کاری و مالی از آرزوهای همیشگیم بوده اما از نگاه و برخورد جامعه می ترسم.

این مشکل در اوائل برای مادر و پدرو افراد فامیل عجیب بود و هرکدام سعی می کردند به نوعی من را نصیحت و اصلاح کنند همه فکر می کردند من ادای پسرها را در میاورم....یا انسانی گوشه گیر و مظلوم هستم،و یا مغرور و متفکر!!و هرکدام تعبیر خاصی داشتند تا امروز که همه من را با این رفتار پذیرفته اند و به امید روزی هستند که رفتار و منش من تغییر کند یا کمی خصوصیات دخترانه در من پیدا شود.

این متفاوت بودن در هر مرحله سنی به من ضربه زده مثلاً در دوران مدرسه ابتدایی همیشه از بهترین شاگردان منطقه بودم چه در درس و چه در ورزش...در دوره راهنمایی با تغییر خواسته ها و تمایلات دوستانم و شروع دوره بلوغ همیشه در فکر این بودم که شاید این نشانه ها در من پیدا نشود و معجزه ای اتفاق بیافتد و با پیدا شدن اولین نشانه ها آنقدر برایم غیرقابل پذیرش بود که از نظر درسی هر روز بیشتر افت می کردم و بیشتر در عالم رویا به سر می بردم.
با اینکه همیشه آرزو داشتم بهترین باشم چه از نظر درسی و چه جسمی، خودم را مغایر با اهدافم می دیدم و این حس بیزاری بیشتری به من می داد...اکثر وقت من به کم رنگ کردن نشانه های ظاهری مونث بودنم می گذشت و روزی4-5 ساعت ورزش می کردم اما فایده ای نداشت و بازهم مایوس تر و افسرده تر می شدم....و بسیاری موارد دیگر مثلاً من به آشنایی با تعمیر وسائل برقی، انجام کارهایی مثل معاملات، مسافرت و ... علاقه دارم اما باوجودیکه خانواده مانع من نمی شوند این حس و مسائل جانبی آن مانع من شده اند حتی در زمینه کاری از پیشرفت در شغل مورد نظرم باز مانده ام.

در عین اینکه ایمان دارم حتی اگر مشکلی با جسمم نداشتم بازهم زندگی مشکلات خاص خود را داشت اما حداقل در آن زمان خودم را قبول داشتم و می توانستم برای حل مشکلاتم اقدام کنم.... حداقل اعتماد به نفس لازم را در زندگی داشتم و با تکیه به تواناییهایم با موانع مبارزه می کردم، نه اینکه تمام عمرم در حسرت آنچه می توانم انجام دهم ولی امکانش از من سلب شده بگذرد.

برای مبارزه: در واقع از ابتدایی که حس کردم این مشکل زندگیم را تحت تاثیر قرار داده و با راهنمایی اطرافیانم سعی کردم به خودم بقبولانم که این تنها من هستم که چنین مشکلی دارم و چاره ای جز قبول واقعیت ندارم، مثلاً کم کم نوع لباسهایم را متعادل تر کردم، سعی کردم موهایم را بلندتر کنم و همینطور به خودم تلقین کنم، و در موردگرایشهای درونی ام سعی کردم با توجه به مسائل مذهبی آنها را کنترل کنم......اما هربار جز افسردگی و احساس پوچی حاصلی نداشت.....اما از اینکه این مسائل آشکار باشد و خانواده ام من را به دکتر ببرند همیشه واهمه داشتم چون همیشه به من گفته شده «تنها راه حل مشکلم تغییر رفتار،علائق و خلاصه همه آن چیزهایی که در درون به من احساس آرامش و زندگی میدهد است» حتی می ترسیدم که من را همجنسگرا بدانند، و ازترس اینکه مبادا روزی مجبور شوم با تمام ذاتم بجنگم نهایت تلاشم را کردم که این مشکل توجه کسی را جلب نکند( اما با این وجود خانواده از متفاوت بودن من کاملاً آگاه هستند اما شاید نمی دانند با بزرگتر شدن یک فرزند مشکلاتش هم بزرگ میشود )

هیچوقت فکر نمی کردم برای مشکل من تعریف علمی وجود داشته باشد و آنرا یک علاقه روانی یا به قول اطرافیان یک تلقین مزمن می دانستم که همیشه باید آنرا پنهان کرد و سرکوب حتی اگر به قیمت از دست دادن لحظات سازنده زندگی شود!!!من از روزی که به یاد دارم این خصوصیات ناهمگون را داشتم و از این جسم ناهمگون بیزار بودم همیشه آرزو می کردم ایکاش از خواب بیدار شوم و معجزه ای اتفاق بیافتد یا اینکه بر اثر یک بیماری جسمی از شر همه خصوصیات ظاهری یک زن خلاص بشوم!
شاید زمانیکه در خانه هستم و با دیگران رفت و آمد نداریم بهترین اوقات زندگی من بوده، و بدترین کابوس برای من شرکت در یک مجلس جشن یا عزا است مخصوصاً در مورد مهمانی دوستان که افرادغریبه بیشتری حضور دارند و طبیعتاً نوع لباس و ظاهرمن برایشان غیرمعمول هست.مخصوصاً در این سن!!!

اگر روزی از زندان جسمم خلاص بشوم:
من کاملاً واقفم که تعداد زنانی که مردانه کار می کنند کم نیست: اما آنقدر از وجود خودم بیزارم که شاید ارزشی که باید برای خودم قائل نیستم.....به نوعی جامعه را دو دسته می بینم : خانمها و آقایون که درحقیقت نمی دانم عضو کدام دسته هستم. در جمع خانمها به نوعی معزبم و در جمع آقایون به نوعی دیگر.
من به ورزشهای رزمی خیلی علاقه دارم اما به دلیل روحیه ام پشتکاری برای ادامه نداشتم.....به سفرهای توریستی علاقه دارم اما نه در این لباس......به اجتماعی بودن علاقه دارم اما وقتی می بینم چه تجسمی از من در دید اطرافیان هست ترجیح می دهم محو شوم!.....به ادامه تحصیل و تحصیل در شاخه فنی ساختمان خیلی علاقه دارم، از کار در محیط اداری متنفرم و محیط تجربی را دوست دارم........
در زمینه ازدواج هیچوقت گرایشی به مردها ندارم با اسم ازدواج و رویای زندگی مشترک تنها یک نقش برایم متصور هست که نه شرعاً و نه قانوناً قابل قبول نیست!، به همین خاطر مجبورم همیشه خودم را بیزار از ازدواج نشان بدهم و گریزان از زندگی مشترک که در واقع این چنین نیست.
و هزار افسوس دیگر!!!!!نمی دانم راه حل چیست ، مثل یک تماشاچی گوشه رودخانه زندگی نشسته ام و فقط گذر عمر را تماشا می کنم، بی تحرک و با افسوس.

 

پاسخ دکتر ابراهیمی :

با توجه به پژوهشهایی که داشته ام علت اصلی این اختلال در روابط اولیه کودک با اطرافیان و بخصوص والدین می باشد. شما این نقش را از مادر کسب نموده اید. مادری که تمام مسئولیت زندگی بر دوش او بوده است و به دلیل معلولیت پدر مادر همانند یک مرد مجبور به اداره زندگی بوده است. دختر کوچولوی این مادر زحمتکش صفات و خصوصیات و رفتارهای مادر را بعنوان الگوی هویتی اکتساب نموده و حالا نوعی گرایش وارونه نسبت به مسئله جنسیت پیدا نموده است. او از زن بودن متنفر است چون زن اصلی زندگیش یعنی مادر مانند یک مرد بار سنگین زندگی را بر دوش کشیده و به ناچار دختر کوچولو را از جنسیتش متنفر نموده است. خوشحال می شوم که برایم از خودت بیشتر بنویسی .موفق باشی

|+| نوشته شده توسط دکتر ابراهیمی در پنجشنبه 1385/02/28 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


افراد آنلاين: نفر نفر

center"> نفر } function reEnable(){ return true }

}