تبليغاتX
" دکتر ابراهیمی در کاشمر "
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
یادی از احمدی ناصری

چند روز قبل از فوتش در مسيري با هم همسفر بوديم.از حال و روزش پرسيدم. مثل هميشه با حجب و حياي خاص خودش سخن آغاز کرد :

- نمي شود دست روي دست گذاشت. بايد تلاش کرد. عمرم فعلا" که توي جاده ها مي گذرد !

خنده اي با معني کرد و ادامه داد :

- چند بار پيش ....رفتم. گفتم که مدارکم کامل است. تازه چند سالي هم با چندر غاز حق التدريستان هم که ساخته ام. اميدي به قبلي ها نمي رفت. اما شما که با توپ پر آمده اي نيم نگاهي هم به من داشته باش. اما همه اش بيهوده بود. همه اش به در بسته خوردم. انداختنم در مجراي کاغذ بازي و وعده پشت وعده.

- حرفش را با تکان سر تصديق کردم. خودم کم برايش پا جلو نگذاشته بودم. چند باري مدارکش را تحويل داده بودم.

براي لحظه اي بر روي پيشانيش چند چروک کوچک نمايان شد . صدايش بالا گرفت :

- تاهل شوخي ندارد. اگر خودم تنها بودم با تکه ناني مي ساختم. اما نمي توانم بي تفاوت باشم.ترجيح مي دهم آواره جاده ها باشم.

 راست مي گفت. به شوخي به او گفتم :

- تو هم که ترمينالي شده اي !

چروکهاي کوچک روي پيشانيش به سرعت ناپديد شد. آرام خنديد. راستي  خنده اش هم با آرامش خاصي بود. از آن حيا مي باريد.

نگاهش را از پنجره ماشين به بيرون دوخت. زير لب زمزمه کرد :

- همه اش براي اين چندر غاز نيست. دانشجويان روح لطيفي دارند. سر کلاس احساس زنده ماندن دارم.

روي کلمه زنده تاکيد کرد و باز خنديد.

بي مقدمه گفتم :

- آخرش کار دست خودت مي دهي !

مي دانستم که مهمان هميشگي جاده ها است.

دوباره خنديد. چقدر آرام مي خنديد.

آن روز صبح پاييزي همينکه بر پنجره نگهباني ورودي دانشگاه اعلاميه ترحيمش را ديدم خشکم زد. فقط اين جمله بر زبانم جاري شد :

- آخرش کار دست خودت دادي !

|+| نوشته شده توسط دکتر ابراهیمی در دوشنبه 1385/07/24 و ساعت  | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar


افراد آنلاين: نفر نفر

center"> نفر } function reEnable(){ return true }

}